با تشکر از تمامی دوستانی که روزهای خوبی را با آنها در اینجا گذراندم این وبلاگ برای همیشه خاموش می شود
شاید روزی دیگر در جایی دیگر باز هم همدیگر را دیدیم

با تشکر از تمامی دوستانی که روزهای خوبی را با آنها در اینجا گذراندم این وبلاگ برای همیشه خاموش می شود
شاید روزی دیگر در جایی دیگر باز هم همدیگر را دیدیم


کنکور هم تمام شد به همین راحتی .
شاید مسیر خیلی از ماها همین امروز کلی تغییر کرد ...

این هم تقدیم به همه کسانی که این روزها به یاد تولدم بودن و برای کنکورم دعا کردن .

بد درديست وابستگي و بد تر از آن , آن است که هر جدايي تو را به مرز جنون برساند . تو هم نمي تواني کاري کني جزآرام اشک ريختن . دل کندن سخت است و سخت تر آن است که از گرماي وجود کسي جدا شوي که بي هيچ خساستي دوستت مي دارد.
انگار آن لحظه با شکوه , در همان 26 سال پيش در چنين شبي هم همين احساس را داشتم .
امشب ساعت 12 شب سالگرد تولدمه . لحظه اي که براي من فوق العاده است و فقط متعلق به خودمه .هيچ کس هم توش با هام شريک نيست .
به جشن تولد من خوش آمديد

گرماي حضور مجازيتان که از هر حقيقتي حقيقي تر است دلگرم ماندنم مي کند
سال گذشته را بهزاد , حسين , فاطمه و حميده به ياد دارند .در حال و هواي ديگري بودم . يادتان هست بيشتر طنز بود .
امسال هر چه کردم نشد انگار دستم نمي چر خيد که بنويسم .
خوشحالم که امسال داداشي احسان و شراره جون و پاستيلي عزيز هم هستند . راستي داداشي ومن با فاصله 5 روز به دنيا اومديم . براي او و نو نيم ليدي عزيز هم آرزوي سعادت مي کنم .
در لحظه تولد براي گريه ام همدردي نداشتم وهمه مي خنديدند .
خوشحالم که در لحظات دلتنگي شما عزيزان در کنارم هستيد .
خيلي زياد دوستون دارم


ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
اکنون دل من گرفته و خسته است
زيرا يکي از دريچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد
سلام
شايد خيلي خنده دار باشه اگه بگم که چون سرم شلوغه تا چند وقت نمي تونم بيام و سر بزنم .
ولي قول مي دم بعد از کنکور سر موقع و زود به زود بيام . چيزي نمونده فقط 25 روز مونده بعد از اون مرتب و منظم ميام .
تا 11 اسفند خدانگهدار

خسته تر از آن بود که به آسمان نگاه کند زميني بود و بر روي زمين در جستجوي قطره اي آب .
بارها بخت خود را آزموده بود با تمام اشتياق ريشه هايش را در زمين فرو مي برد بلکه سفره اي زير زميني سيرابش کند مي دانست که اگر در اعماق اين مادر پير چيزي بود پيش از اين ديگران آن را در رگ و پيشان فرو داده بودند .
آنقدر نااميد بود که ديگر به سبزي برگهايش هم اهميتي نمي داد . ميس دانست که دير يا زود او هم در گرماي کوير تمام وجودش خواهد سوخت .شوق جوانه زدن و گل دادن در دلش سو خته بود مي دانست که هيچ گاه زيبايي گل هايش نمي تواند آسمان کوير را رنگ آميزي کند انگار در دلش همه آرزو ها سو خته بود .
کم کم قامت رعنا و زيبايش را بر روي زمين نهاد ديگر توان مبارزه با جان سختي چون زمين را نداشت برگهايش را بر خاک نهاد و به آسمان نگاه کرد . انگار نخستين باري بود که اينگونه به او مي نگريست . گويي جوانه هايي از اميد در دلش زنده شد . احساس کرد که اوهم دردش را مي داند ولي نمي خواسته او را از مبارزه با زمين باز دارد . شايد اگر زودتر از اين مي باريد پس زده مي شد . يا اينکه شانس يافتن قناتي دائم را از او گرفته بود .
انگار او هم مدتها انتظار مي کشيده تا اين ساقه ظريف و شکننده رز به او نگاهي متفاوت کند .حالا مطمئن بود که حيات رز وابسته به اشکهاي اوست .هنوز ساقه جوان و مغرور لب باز نکرده بود که آسمان قطرات اشکش را نثاربرگهاي گرما زدهء اين موجود زميني کرد .
ديگر اميدش براي هميشه از زمين بريده شده بود و چشم به آسمان داشت...

ماه دلداده مهر است و اين هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر مي آيد. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آميزد، اما هميشه در خواب مي ماند و روز فرا مي رسد که ماه را در آن راهي نيست. سرانجام ماه تدبيري مي انديشد و ستاره اي را اجير مي کند، ستاره اي که اگر به آسمان نگاه کني هميشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نيمه شبي ستاره، ماه را بيدار مي کند و خبر نزديک شدن خورشيد را به او مي دهد. ماه به استقبال مهر مي رود و راز دل مي گويد و دلبري مي کند و مهر را از رفتن باز مي دارد. در چنين زماني است که خورشيد و ماه کار خود را فراموش مي کنند و عاشقي پيشه مي کنند و مهر دير بر مي آيد و اين شب، «يلدا» نام مي گيرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها يک شب به ديدار يکديگر مي رسند و هر سال را فقط يک شب بلند و سياه وطولاني است که همانا شب يلداست.
عمرتون 100 شب يلدا , دلتون قد يک دريا
توي اين شباي سرما يادتون هميشه با ما


هميشه با من بود هر لحظه هر دم وباز دمي که مي کشيدم کنارم بود
انگار همزادي که نبودش آزارم مي داد .
بودش هم مثل عذاب بود.
چاره اي نداشتم ,نه توان فراري بود ونه تاب تحمل .
اولين بار , زياد هم مطمئن نيستم ولي گمان مي کنم لحظه ولادت بود
که با من همراه شد .
شايد قبل از آنهم بوده .
ولي آن لحظه را مطمئنم که کنارم بوده .(معمولا در هر تغيير موقعيتي برايم اظهار وجودمي کند)
وقتي يک سالي گذشت با اولين قدمهايم همگام بود .
در هنگام حرف زدن وگفتن اولين کلام هم بود .
وقتي پا به مدرسه گذاشتم ,
وقتي اولين امتحان را دادم ,
وقتي اولين کارنامه ام را گرفتم هميشه بود .
هنگام کنکور قوي تر خودش را نشان داد.
اولين باري هم که وارد محيط کار شدم با من همراه بود, ولي با رنگ وبويي ديگر .
اين بار که به او مي نگرم با شکل وشمايلي ديگر خود نمايي مي کند .
تنهايي و تنها ماندن را مدام به رخم مي کشد .
ترسي که از لحظه تولد با من متولد شده بود حالا قالب عوض کرده .
قصد جدا شدن از من را هم ندارد گويي تا واپسين دم همراه وهمرازم خواهد بود .
همراهي که دمادم نقصانهايم را به رخم مي کشد,
گويي از آنها لذت مي برد چنانکه بدون آنها وجود او هم معنايي ندارد .
مي دانم که تا هستم هست انگار وجودمان در هم تنيده شده .
باز هم خواهد آمد
شايد اين بار با عاقد وخنچه .
بعد هم با ترس از گذشته هايي که قرار است پنهان شود وآينده اي که مختوم به سکوت و پذيرش محض است .
وروزها و روزها در کنارم خواهدماند .
شايد روزهايي که حتي ديگر نامت را هم فراموش کرده باشم .
روزهايي که او بازهم بهانه هاي گوناگوني خواهد داشت براي با من بودن .
نمي دانم تا چه زماني هست .
شايد با کفن وشهادتين وتلقين براي هميشه ترکم کند و شايد ...

تا از یادم ببری .
حتی دیگر در دفتر خاطراتت هم نامی از من نبردی.
چه به یک باره در سرزمین سوت وکور دلت غریب شدم و جایی نرفتم.
چه دعوتنامه ها چه عاشقانه ها که نفرستادی .
به وعدهء سلطنت وارد حریمت شدم یادت هست؟
ندای هل من ناصرم را خدا هم شنید .
تشنه ام تشنه ... از بس که در دلت آب از آب تکان نخورد .
بوی آشنایی می دهد این خاک .
نینوای من اینجاست .
صحرای خشک وبی احساس دل تو .
خرسندی ؟
یکه سوارت قلع و قمع شد ؟
پیکر بی جانم این روزها در مقابل سوزش آفتاب .
نه آشنایی که درد و دل کنم .
نه درد آشنایی که نگفته بفهمد .
نه همدمی که بر شانه اش سر گذارم .
نه پیغام رسانی که خبر ویرانیم را برای اهلم ببرد .
عیبی ندارد ...اینجا ...دل تو ... قتلگاه من ...روزی زیارتگاه خواهد شد .
من که می دانم .
تو خودت هم خواهی آمد و پارچه سبز بر پنجره فولادم گره خواهی زد .
نگفته قبول .
از خاک تربتم واشک چشمتان برای معشوق بدهید دلش به رحم می آید .
گرهء بختتان باز حاجتتان روا ...
خوش آمدید .

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يک جوشش کور است و پيوندى ازسر نابينايى. اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال .
عشق، بيشتر ازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى، دوست داشتنى هست .
عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستي نيست …
عشق، درهر رنگى و سطحي ، با زيبايى محسوس ، در نهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح که زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر مي بيند .
عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.
دکتر علي شريعتي
بازگشت . کوير
